تبلیغات
کیمیای وصال - شهید مطهری و رانندۀ هتاک


Admin Logo
themebox Logo
نویسنده :سالک علوی
تاریخ:سه شنبه 16 آذر 1395-10:05 ق.ظ

شهید مطهری و رانندۀ هتاک


 تابستان سال 1339 بود. شهید مطهری یک هفته ای در فریمان بودند و بعد تصمیم گرفتند که به مشهد بروند تا از آنجا به تهران برگردند. اخوی بزرگ یک ماشین جیپ داشت. گفت بیایید با همین ماشین برویم. آقای مطهری قبول نکردند و گفتند چون گواهینامه ندارند با تاکسی برویم. من رفتم ببینم برای مشهد ماشین هست یا نه. آن زمان تاکسی هایی بود به نام پابدا که ساخت روسیه بود. من با یکی دیگر از اقوام به جایی که محل سوار کردن مسافر بود رفتیم. دیدیم یک ماشین برای مشهد ایستاده است. رانندة این تاکسی پایش می لنگید به همین خاطر به «محمد لنگ» معروف بود. گفتم محمد آقا! یک نفر جا دارید؟ گفت: بله. زود بیایید می خواهیم حرکت کنیم. دو زن و یک مرد هم عقب نشسته بودند. 

 

من آمدم منزل و با شهید مطهری به آنجا رفتیم. من به آقای مطهری اشاره کردم و به راننده گفتم: مسافر مشهد ایشان است. تا این جمله را گفتم، با لهجة غلیظ فریمانی گفت: «اوه! آخوند برای ما آوردی؟! آخوند آمد و نیامد دارد. اگر آخوند سوار کنم یا ماشینم چپ می کند یا موتورش می سوزد!».

 بلافاصله پشت ماشین نشست و راه افتاد و رفت. من و فرد همراهم که از این حرف او خیلی عصبانی شده بودیم، سریع سوار جیپمان شدیم و تعقیبش کردیم. وقتی به پمپ بنزین رسید و نگه داشت که بنزین بزند، تا از ماشین پیاده شد من از پشت سر گرفتمش و فرد همراه من او را کتک زد.

 رانندة بیچاره دیگر بنزین نزد و از همانجا برگشت و به شهربانی رفت تا از ما شکایت کند. ما هم برگشتیم و رفتیم جای اول که آقای مطهری در آنجا منتظرمان مانده بود. ایشان تا ما را دید گفت: کجا رفتید؟ دعوا کردید؟ گفتیم: دیدید که چه گفت. آقای مطهری گفت: ما اینقدر در تهران از این حرف ها می شنویم ولی هیچ اعتنایی نمی کنیم. ما دربارة اتفاقاتی که افتاده بود چیزی به ایشان نگفتیم. 

 

بعد که به منزل رفتیم یک نفر از شهربانی آمد و به ما گفت که باید به آنجا برویم. به شهربانی که رسیدیم یک افسر آنجا بود که از شانس ما فردی مذهبی بود. با عصبانیت به ما گفت: چرا او را زدید؟ گفتیم: ما اخویمان را که روحانی است و می خواهد به مشهد برود، آوردیم سوار ماشین این آقا کنیم که او به اخوی ما اهانت کرد و او را سوار نکرد و گفت: من آخوند سوار نمی کنم و اگر آخوند سوار کنم ماشینم چپ می کند. افسر شهربانی به راننده گفت: این حرف ها چیست؟ تو باید هر مسافری را با هر تیپ و مرامی سوار کنی. آخوند باشد یا ارمنی! هر کس که باشد تو باید سوارش کنی. چرا این حرف را زدی؟ در این بین مرحوم مطهری که از جریان باخبر شده بود، آمد و از راننده عذرخواهی کرد. 

افسر نگهبان به راننده گفت: برو صورتت را بشوی و رضایت بده. راننده گفت: نه، من شکایت دارم. افسر نگهبان از ما هم پرسید: شما هم شکایت دارید؟ گفتیم: بله. وقتی راننده دید که مأمور شهربانی خیلی طرف او را نمی گیرد، از شکایت منصرف شد. مرحوم مطهری صورتش را بوسید و عذرخواهی کرد و بعد راننده رضایت داد. ما هم رضایت دادیم.

 

 بعد افسر شهربانی به راننده گفت: برو و این آقا را به مشهد ببر. گفت: نه، نمی برم. اینها این بلا را سر من آورده اند حالا من این آقا را سوار ماشینم کنم؟! افسر گفت: نمی بری؟ گفت: نه. گفت: پس دیگر حق نداری در این خط کار کنی. راننده وقتی این را شنید مجبور شد که آقای مطهری را سوار ماشینش کند و به مشهد ببرد. 

 

ما به برادرمان گفتیم حالا که این جریانات پیش آمده شما با این ماشین نرو. ممکن است اتفاقی بیفتد یا دوباره اهانتی به شما بشود که ایشان قبول نکرد و گفت: نه، می روم. مشکلی پیش نمی آید. 

 

ده پانزده روز بعد من می خواستم به مشهد بروم. دیدم همان راننده آنجا نشسته است. تا چشمش به من افتاد من را صدا زد و گفت: بیا کارت دارم. با خودم گفتم: حتما می خواهد تلافی کند. راننده گفت: آن آقایی که آن روز آوردی و سوار ماشین ما کردی، که بود؟ گفتم: برادرم بود. گفت: باز هم به فریمان می آید؟ گفتم: تابستان ها می آید. گفت: می خواهم دهانش را ببوسم، پایش را ببوسم. من بچه مسلمان هستم ولی از مسلمانی هیچ سرم نمی شود. 45 سال از عمرم گذشته، نه نماز خوانده ام، نه روزه گرفته ام و همه نوع عیاشی هم کرده ام. ولی نمی دانم این آقا در راه مشهد با من چه کار کرد که مرا از این رو به آن رو کرد. گفتم: برای چه؟ گفت: تا مشهد برای من صحبت کرد و مرا از این رو به آن رو کرد.  

 

بعد از چند روز زنگ زدم به برادرم و جریان را پرسیدم. گفت: ما که سوار تاکسی شدیم سر صحبت را با راننده باز کردم. اول که رویش را آن طرف کرده بود و اعتنا نمی کرد. کم کم که صحبت می کردم به حرف هایم توجه می کرد و نرم تر شد و به من نگاه می کرد. مدتی که گذشت به حرف هایم گوش می کرد.

 

به مشهد که رسیدیم، می خواستم با بقیه مسافرها پیاده شوم ولی او نگذاشت و گفت: حاج آقا بشین با شما کار دارم. نمی دانم چه اتفاقی افتاده، من حالت دیگری پیدا کرده ام. صحبت های شما اینقدر در من اثر کرده که نمی دانم چه کار کنم. حالا می خواهم بروم حرم امام رضا(ع) توبه کنم اما بلد نیستم. چه کار کنم؟ به او گفتم: برو به امام رضا بگو از این تاریخ من همه گناهانم را کنار گذاشتم و می خواهم روزه بگیرم و نماز بخوانم. 

 

بعد آقای مطهری پشت تلفن گفت: شرش را شما به پا کردید خیرش برای آن بیچاره بود!

----------------------

منبع: این خاطره برای اولین بار و از قول آقای حاج حسن مطهری برادر کوچک شهید مطهری روایت و در پایگاه جامع استاد شهید مطهری (motahari.ir) منتشر می شود.

 

 

 

 

 

 

 

 

  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


http://ameblo.jp/starbeagan/entry-12049084845.html
سه شنبه 24 مرداد 1396 12:13 ب.ظ
This is my first time pay a visit at here and i
am genuinely impressed to read everthing at single place.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر